المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )
742
مروج الذهب ( فارسى )
دست دست ميكردند چه رسد كه آنها را بشمشيرهاى بران و نيزههاى افراشته و مردمى كار آزموده بخوانيم به خدا من بنفع تو و به ضرر خودم كار كردم و پادشاهى ترا بر دين خودم ترجيح دادم و راه هدايت را كه ميدانم براى هوس تو رها كردم و از حق كه آن را معاينه مىبينم بگشتم و عاقلانه عمل نكردم كه براى پادشاهى تو با پسر عم پيمبر خدا صلى الله عليه و سلم و اول كسى كه به دو ايمان آورد و با او مهاجرت كرد بجنگ برخاستم . اگر بجاى پشتيبانى از تو از او پشتيبانى ميكرديم با رعيت مهربانتر و در كار عطا بخشندهتر بود ولى كار را به تو سپردهايم و بايد به حق يا باطل آن را بانجام برسانيم و قطعا حق نيست اكنون كه از ميوهها و جوىهاى بهشت محروم شدهايم از انجير و زيتون غوطه دفاع ميكنيم » اين بگفت و سوى قوم خود رفت و بجنگ پرداخت . عبيد الله بن عمر وقتى بجنگ ميرفت زنانش سلاح او را مىبستند مگر شيبانيه كه دختر هانى بن قبيصه بود در اين روز چون براى جنگ آماده شد بنزد شيبانيه رفت و گفت « بجنگ قوم تو ميروم ، به خدا اميدوارم كه بهر يك از طنابهاى چادرم يكى از بزرگان آنها را ببندم » آن زن گفت « بهيچوجه راضى نيستم با آنها جنگ كنى » گفت « چرا ؟ » گفت « براى آنكه در جاهليت و اسلام شجاع گردنفرازى سوى آنها نرفت مگر وى را نابود كردند و بيم دارم ترا نيز بكشند گوئى مىبينم ترا كشتهاند و پيش آنها رفتهام و تقاضا ميكنم جثه ترا به من بدهند » عبيد الله با كمان بزد و سر او را بشكست و گفت « خواهى ديد چه كسانى از بزرگان قوم ترا مياورم » آنگاه بميدان رفت و حريث بن جابر جعفى به دو حمله برد و با نيزه ضربتى به دو زد و او را بكشت . بقولى اشتر نخعى بود كه او را كشت و بقولى على ضربتى به دو زد كه زره او را بدريد و با امعايش در هم آميخت وقتى عبيد الله فرار كرده بود على او را ميجست كه قصاص هرمزان را از او بگيرد و گفته بود « اگر امروز از دست من بگريزد بعدا نتواند گريخت » زنان عبيد الله